همه از خداییم …

شهریور ۴م, ۱۳۸۹

همه از خداییم به سوی خدا می رویم …

درگذشت دوست عزیزم خسرو ۱۳۱۰ را به همه ی دوستان و آشنایان آن مرحوم مخصوصا خودم تسلیت عرض می کنم :(

خسرو عزیز چند شب پیش در اثر سکته مغزی کارت گرافیکش را از دست داد و از دنیا رفت . با وجود تلاش های فراوان من و دوستانم در نمایندگی زیگورات عمرش به دنیا نبود و به دیار باقی شتافت…

 

ارسال شده در وقایع اتفاقیه | نظرات (۱۸)

فکر

مرداد ۱۶م, ۱۳۸۹

صدای توپ بسکتبال کم بادش که محکم روی زمین می کوبید تو کل دانشگاه پیچیده بود ، رفتم بشون سلام کردم . مرتضی گفت بچه آخه تو دیگه چه دردی تو جونت بود که اومدی ترم تابسونی گرفتی؟!آفتاب داشت کم کم پایین می رفت که عبدالخالق گفت داردن اذون می گن ، بسه دیگه بریم اتاق …

بچه ها جزوه های آمارو کف اتاق پهن کرده بودن ، به محمد گفتم شام که نداریم؟ دلم می خواست قدم بزنمو فکر کنم واسه همین پا شدم رفتم  که یه چیزیم واسه شام بگیرم.اصلا نفهمیدم چه جوری یک ساعت طول کشید تا بهشتی برمو برگردم ، تمام مدت داشم فکر می کردم. حالا خوبه می دونم  وقتی اتفاق افتاد اصلا شبیه به این چیزایی که فکرشو می کنم نیس اما دلم به این خوشه  حداقل اون موقع این همه فکر بلاخره به یه دردی می خوره دیگه؟!

اتاق که رسیدم هنوز رسول نیومده بود ، محمد اینام دیگه ظاهرا خسه شده بودن و داشتن زیر ۸ رو نیگا می کردن. به علی گفتم من گشنمه پاشو اینارو درست کن  برم نمازمو بخونم ، ول کن این چرتو پرتارو ؛ واقعا نمی دونم صدا و سیما سریال آبکی تر و مزخرف تراز اینم می تونه تولید کنه ؟! اومدم بخوابم ۱ بود دیگه ، پیشه خودم گفتم فقط خدا کنه فردا خواب نمونم که اصلا حوصله غرغر کردن رضوانی رو ندارم …

ارسال شده در روزانه | نظرات (۵)

بچه سوسول و آقاهه

خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹

۷۰ سال پیش :

آقاهه : واسه چی اینجا واسادی جوجه؟

بچه سوسول : منتظر دوستم هستم.

آقاهه : غلط کردی ، برو گمشو یه جا دیگه  ، اینجا خاطرم رو مخدش می کنی.

بچه سوسول : آخه اینجا باهم قرار گذاشتیم …

آقاهه : واسه من پرو بازی در می آری؟؟؟ بزنم تو سرت بری پیشه ننت گریه زاری کنی؟ آی نفس کش …

دیشب :

آقاهه : واسه چی اینجا واسادی؟

بچه سوسول : منتظر دوستم هستم.

آقاهه : بیخود ، برو یه جا دیگه واسا.

بچه سوسول : آخه اینجا باهم قرار گذاشتیم …

آقاهه : واسه من پرو بازی در می آری؟ مزاحم نوامیس مردم می شی؟! الو مرکز یه مورد ۱۴۲۱ داریم ، حاجی اینو بنداز بالا ماشین …

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۰)

دوس دارم با دوست تو که دوس داره …

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹

آخرین باری که با امیر داشتیم بلوارامین رو متر می کردیم به امیر گفتم به نظرت چه جوری می شه خوب زندگی کرد و از زندگی لذت برد؟ چند ساعتی رو که با هم قدم می زدیم در حال بحث و گفت گو در این باب بودیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که این موضوع خیلی گستردس و اگه بتونیم حلش کنیم خیلی تو زندگی جلو می ریم . اون شب گذشت تا چند روز پیش که بلاخره به یکی دیگه از راه های بهتر زندگی کرن پی بردم : دوست داشتن

اگه آدم به تونه آدم هایی  که کنارش هستن رو دوست داشته باشه زندگی خیلی بهتر و قشنگ تره و البته آسون تر.فکنم این طوری آدم بتونه شبیه خدا بشه ، چون خدا همه ی بندهاشو دوس داره حتی …

پ.ن :

از خرداد ۸۹  تا الان دیگه خبر ها رو به صورت جدی دنبال نکردم ، فقط در حد یه نگاه سریع به تیتر ها و گاهی اوقات یه مکس کوچیک جلوی تلوزیون . زیاد نمی دونم چه خبره اما این جوری که بوش میاد اوضاع زیاد جالب نیست …

ارسال شده در خودمونی | نظرات (۷)

شافل

خرداد ۹م, ۱۳۸۹

می گن لذتی که در شافل گوش کردن هست در هیچ سبک از موسیقی پیدا نمی شه! خیلی حال می ده وقتی راک ، پاپ ، کانتری و … رو به صورت درهم گوش می دی ، چون دیگه ریتم آهنگ ها خستت  نمی کنه و بهتر از همه نمی دونی که ترک بعدی چیه؟!

ای کاش زندگی هم یه دگمه شافل داشت تا می شد از شر این روز مرگی و نظم مزخرفی که بعضی وقتی به جون آدم می افته راحت شیم. مردیم از بس صبح رفتیم دانشگاه ، ظهر رفتیم سلف ، عصر برگشتیم خوابگاه  و صبح روز بعد دوباره از نو…

پ.ن :

فقط دو  هفته دیگه از ترم مونده و آخرین میانترمم ۵شنبه هفته قبل بود!

ارسال شده در روزانه | نظرات (۶)

اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹

اوضاع بد جوری ریخته بهم ! اصلا نمی دونم باید چیکار کنم ، فقط تنها کاری که به ذهنم رسیده این بود که بهش دست نزنم تا اوضاع خراب تر از این نشه …

زندگی کردن خیلی کار سختیه مخصوصا وقتی مشکلاتی برات پیش میاد که هیچ کس بهت نگفته یه همچین مشکلاتی هم وجود داره چه برسه به اینکه چه جوری باید حلشون کنی؟!

نمی دونم چرا اینقدر تنبل شدم؟اصلا دستم به نوشتن نمی ره .

ارسال شده در روزانه | نظرات (۴)

مسافرکش

فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹

گوشام درد گرفته بود، نمی دونم چرا اما هر موقع هوا سرد می شه یه درد خفیف توی گوشام حس می کنم . راننده سواری اومد بهم گفت بیا همون ۱۰ تومن بریم  امشب اتوبوس گیرت نمی آد ،گفتم من بیشتر از ۸ تومن بهت نمی دم هر موقع به این نتیجه رسیدی که ۸ تمومن می ری بهم خبر بده! راست می گفت ، همه ماشینای کاشان تا خرخره مسافر سوار کرده بودند و برای مسافر سر راهی حتی یه نیش ترمز هم نمی زدند . سواری هام که اوضاع رو دیده بودن ۴ تمون کشیده بودند رو کرایه ها …
بنده خدایی که بغلم ایستاده بود گفت آخه دو تومن چیه بابا؟بشین برو دیگه . بهش گفتم پولش که مهم نیست ، ۲ تومن پوله دو بسته آدامسه اما اگه هرچی میگن بهشون بدی فردا به جای ۴ تومن ۱۰ تومن می کش روش و آب از آب تکون نمی خوره . پیش خودم گفتم من همش غر می زنم که چرا مردم به دولت اعتراض نمی کنند و هرچی اوضاع خراب تر میشه بازم به روی خودشون نمی آرن و به جای اینکه بریزن و اعتراض کنن ، فقط غر می زنن. تازه امشب بود که فهمیدم مشکل کجاست! مسافرایی که اونجا بودن حتی حاضر نبودن یه کلمه به مسافر کشا به خاطر این افزایش قیمت بی منطق اعتراض کنن … !
کلا واسه مردم عادی شده ، هرکی هر کاری دلش می خواد انجام می ده و بقیه هم به جای اعتراض در بهترین حالت فقط غر میزنن .
چرا راه دور بریم؟خود ما . دانشگاه هر قانون مسخره ای که دلش می خواد برامون می زاره و ما حتی جرات نداریم دلیلش رو ازشون بخواییم.بیشتر بچه ها از همه چیز و همه جای دانشگاه شکایت دارن و تنها کاری که می کنن اینکه وقتی دور هم جمع می شن یکم به دانشگاه فحش می دن و  وقت ناهار بعد از خوردن غذا ظرف ناهارشون رو هون جوری روی میز به نشانه اعتراض رها می کنن!
ای کاش به جای غر زدن ، اعتراض کردن به موقع ، منطقی و قاطع رو یاد می گرفتیم …
پ.ن :
بعد از ۱۰ دقیقه  راننده اومد و گفت بیا همون ۸ تومن بریم .

ارسال شده در غرغر | نظرات (۱۱)

امروز

فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹

عجب روزی بود امروز! صبح ساعت ۶٫۵ پاشدم رفتم واسه امتحان آیین نامه ، تا ساعت ۹٫۵ واسه ۳۰ تا سوال الافم کردن. پس از موفقیت در آزمون آیین نامه گوله اومدم دانشگاه تا ساعت حل تمرین امروزم رو مشخص کنم. ۱۰ تا ۱۱٫۵ داشتم الکترونیکی می خوندم که مهدی اومد گفت این فصلی که خوندی رو جوادی همشو حذف کرده :-D .

بعد از حل تمرین اینقدر خسته شده بودم که سر کلاس جوادی فرق ۲ با ۱۲ رو نمی فهمیدم! بعد از طراحی اومدم خوابگاه و یک پارچ چایی واسه خودم درست کردم تا سر ذخیره غش نکنم ، غافل از اینکه این همه چایی شاید خواب رو از سر آدم بپرونه اما آدم رو با مشکل اساسی تری رو به رو می کنه که حتی یک کلمه از درسم نفهمی :-D  .

ارسال شده در روزانه | نظرات (۱)

روز سوم

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹

ساعت ۲ ظهر با خواجه نصیر مسابقه داریم ، من که فک نکنم از این ربات ها چیزی در بیاد اما بچه ها دارن تمام تلاشون رو می کنن تا حداقل ۳ تا از ربات ها رو آماده کنن. مهندس که دید من اصابم ریخته بهم ، فرستادم سراغ بچه های گروه امداد گر . تا نزدیک ظهر پیش بچه های امداد گر بودم ، یه مشکلی با شبکه رباتشون داشتن که براشون حل کردم اما وضعیت اونام تعریفی نداشت…
تو مسجد بودم که آرش زنگ زد که کجایی تو؟مسابقه شروع شده . وسط نیمه اول رسیدم سر زمین ، ظاهرا بچه ها بلاخره تونستن چند تا از ربات ها رو راه بندازن . نیمه اول رو که مساوی تموم کردیم اما نصف موتور هامون سوختند و نیمه دوم فقط با ۲ تا ربات بازی کردیم . تیم خواجه نصیر هم وضعیتی مشابه ما داشتند ولی چون تا آخر نیمه دوم تقریبا دیگه ربات سالمی برامون باقی نمونده بود مجبور شدیم نتیجه رو واگذار کنیم.
همه بچه ها خیلی ریخته بودن به هم  اما من اصلا ناراحت نبودم چون از رباتی که با ۱۰۰ تومن تمومش کردی بیش تر از اینم انتظار نباید داشت! امروز اینترنت نمایشگاه هم قطع شده بود و حال همه ی تیم ها  گرفته شد .
ساعت ۷ اومدن و گفتن که همه ی تیم ها شام مهون شهردار هستن و تشریف ببرین دم در تا با اتوبوس ها برین رستوران شیان . همه تیم ها اومده بودند ، منم یه حال احوالی با دوستان قدیمی کردم .
فردا صبح با تیم علم و صنعت مسابقه داریم …

ارسال شده در روزانه | نظرات (۶)

روز دوم

فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹

صبح با علی و آرش رفتیم نمایشگاه . خیلی سرم درد می کرد ، اصلا حال و حوصله نداشتم . نیم ساعت بعد از ما بقیه هم رسیدن ، فیاض و حمید ربات ها رو  بیرون آوردن و مشغول شدن . مجید و رضا هم رفتم سراغ شبیه ساز ، به خاطر مشکلی که دیشب پیش اومد مجبور شدیم یه سری از DLL های رو از اول بنویسیم … .
امروز هیچ کار نکردم ، فقط از صبح تا عصری که برگشتیم ۲۰ بار آلبوم خیلی دور خیلی نزدیک رو گوش دادم.

ارسال شده در روزانه | نظرات (۰)